تبليغاتX
خاک تلخ -
 
خاک تلخ
 
 
 
 

فرصت کم است انگار  . . .

و واژه ها عرق می ریزند در غذاب آور این دوزخی که از بس ناپیداست کسی بودنش را باور نمی کند . . .

حتی من هم !

اینجا هیچ کس نیست که خیالهای مرا مسموم کند . . .

باور کن !

 

من همیشه میدانم  که صفحات این تقویمها را نمی توان نوشت . . .

سر که برگردانی زمستان است  . . .

 

صدایت که میزنم اما . . .

آمدن هایت زمان میشود در جریان عمر من . . .

.

.

.

 

 

یکی از همین روزها من هزار ساله میشوم . . .

 

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 11:12  توسط خود خودم !  | 
 
  بالا