|
خاک تلخ
|
||
فرصت کم است انگار . . .
و واژه ها عرق می ریزند در غذاب آور این دوزخی که از بس ناپیداست کسی بودنش را باور نمی کند . . .
حتی من هم !
اینجا هیچ کس نیست که خیالهای مرا مسموم کند . . .
باور کن !
من همیشه میدانم که صفحات این تقویمها را نمی توان نوشت . . .
سر که برگردانی زمستان است . . .
صدایت که میزنم اما . . .
آمدن هایت زمان میشود در جریان عمر من . . .
.
.
.
یکی از همین روزها من هزار ساله میشوم . . .
|
|