|
خاک تلخ
|
||
بی حادثه ای محزون این روزها رانفس می کشم مدام و بالا می آورمشان مدام تر . . .
و دلم درد می کند از خالی کلمات . .
.از سنگینی فریبنده ی آرام گرفتن . . .
و کم کم باورم میشود که تو از شمارش معکوس روزها نگرانی . . .
من . . .
دلم یک اتفاق هزار ساله میخواهد
و یک شیر آب سرد که دستهایم را از سلاخی کردن روزگار بشویم . . .
. . .
|
|