تبليغاتX
خاک تلخ -
 
خاک تلخ
 
 
 
 

بی حادثه ای محزون این روزها رانفس می کشم مدام و بالا می آورمشان مدام تر  . . .

و دلم درد می کند از خالی کلمات  . .

.از سنگینی فریبنده ی آرام گرفتن . . .

 و کم کم باورم میشود که تو از شمارش معکوس روزها نگرانی . . .

من . . .

دلم یک اتفاق هزار ساله میخواهد

و یک شیر آب سرد که دستهایم را از سلاخی کردن روزگار بشویم . . .

 

 

 

 

. . .

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 8:58  توسط خود خودم !  | 
 
  بالا