|
خاک تلخ
|
||
عجیب است . . .
حرفم را باور میکنی اگر بگویم یکی همیشه در انتظار است
و این یعنی عقربه های ساعت به هیچ کاری نمی آیند . . .
امشب خیلی شب است . . . نمی دانم چرا . . . شاید چون من کمی نوشتنم می آید . . .
کلمه ها خیلی وقت است کینه ی مرا به دل گرفته اند . . .
نه این کاغذ ها را دوست دارند . . .
نه این هوای پر غبار همیشه را . . .
من اما از جانشان یک چیزی عجیبی میخواهم که خودم هم نمی دانم . . .
گاهی وقتا آنها را رو ی کاغذ با انگشتهایم له می کنم . . .
شاید برای اینکه قدرتم را حس کرده باشم . . . همین . . .
و به همین سادگی کسی . . .
جایی . . .
هر روز خودش را غرق می کند در رویایی
و هر بار جسدش را که بیرون میکشند . . . هنوز می خندد . . .
فکرش را نکن . . .
حتی مرگ هم کام دنیا را تلخ نمی کند . . .
موجود عجیبیست . . .
|
|