تبليغاتX
خاک تلخ -
 
خاک تلخ
 
 
 

 

عجیب است . . .

حرفم را باور میکنی اگر بگویم یکی همیشه در انتظار است

 و این یعنی عقربه های ساعت به هیچ کاری نمی آیند . . .

امشب خیلی شب است . . . نمی دانم چرا . . . شاید چون من کمی نوشتنم می آید . . .

 کلمه ها خیلی وقت است کینه ی مرا به دل گرفته اند . . .

 نه این کاغذ ها را دوست دارند . . .

 نه این هوای پر غبار همیشه را . . .

 من اما از جانشان یک چیزی عجیبی میخواهم که خودم هم نمی دانم . . .

 گاهی وقتا آنها را رو ی کاغذ با انگشتهایم له می کنم . . .

شاید برای اینکه قدرتم را حس کرده باشم . . . همین . . .

 

  و به همین سادگی  کسی . . .

 جایی . . .

هر روز خودش را غرق می کند در رویایی 

و هر بار جسدش را که بیرون میکشند . . . هنوز می خندد . . .

فکرش را نکن . . .

حتی مرگ هم کام دنیا را تلخ نمی کند . . .

موجود عجیبیست . . .

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 22:39  توسط خود خودم !  | 
 
  بالا