|
خاک تلخ
|
||
دلم از همه ی همه ی دنیا گرفته و هیچ حرفی ندارم . . . هیچی . . .
عقربه های ساعت را خواب کرده است . . .
و من
از این روزهای بی حجم سر می روم . . .
- یک !
صدایت قصه ی پاییز است . . .
بارانی . . .
غریب . . .
ناگفتنی . . .
.
.
.
بارون . . .
شکستن سکوت تمام دلتنگی های دنیاست . . .
دستهایم می هراسند از من
دستهایی که طاقت آورده اند
اعماق سکوت های بی انتهای تمامی من را . . .
این روزها
مشت می شوند
از یاد آوری تلخی زهر آلود وفادار ترین خاطره ها . . .
و
من همه اش فکر می کنم
کاش چشم بودند
که باران می شدند
در آغوشت . . .
|
|