تبليغاتX
خاک تلخ
 
خاک تلخ
 
 
 
من خیلی کم مریض می شم . . .

ولی الان . . .

تنم می سوزه . . .

سرم رو نمی تونم از روی بالش بلند کنم . . .

 و این حس انگار برام تازه است . . .

 

 

- من که خودم بی هیچ حرفی گفتم خودم رو  گم می کنم . . .

پس چرا . . . ؟ . . .  هیچی . . . ولش کن . . .

 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 11:16  توسط خود خودم !  | 
 

" الهی ، لاتحرق وجهی بالنار بعد سجودی لک . . ."

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 5:24  توسط خود خودم !  | 
من ، خودم رو نمی بخشم . . .

خدا چی ؟ . . .

تو چی ؟ . . .

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 22:49  توسط خود خودم !  | 
شاید کوچک شده ام من

که این روزها

این چنین زار می زنند به تنم

که مداد سیاه کوچک اول دبستان

بزرگ است برای انگشتهای لاغرم . . .

کوچک شده ام که در خیالم

مرگ ،

 تنها سهم پدر بزرگهاست

که از ارتفاع دوست داشتنهایم می ترسم این چنین گاهی

 

من بی شک کوچک شده ام که

دیگر هیچ کلمه ای به قد و قواره ام نمی آید

و بهانه ی تو را که می گیرم دنیا به من پوزخند می زند . . .

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 15:16  توسط خود خودم !  | 
من سلامتم . . .

و چه شرمسارم از تو 

از خودم . . .

که هیچ گاه از بزرگی داشتنش در درگاه تو به گریه نیفتاده ام . . .

 

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 1:29  توسط خود خودم !  | 
 

از خودم بدم میاد . . . از دست خودم داغونم . . .

 

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 11:53  توسط خود خودم !  | 
 
  بالا