|
خاک تلخ
|
||
ولی الان . . .
تنم می سوزه . . .
سرم رو نمی تونم از روی بالش بلند کنم . . .
و این حس انگار برام تازه است . . .
- من که خودم بی هیچ حرفی گفتم خودم رو گم می کنم . . .
پس چرا . . . ؟ . . . هیچی . . . ولش کن . . .
" الهی ، لاتحرق وجهی بالنار بعد سجودی لک . . ."
خدا چی ؟ . . .
تو چی ؟ . . .
که این روزها
این چنین زار می زنند به تنم
که مداد سیاه کوچک اول دبستان
بزرگ است برای انگشتهای لاغرم . . .
کوچک شده ام که در خیالم
مرگ ،
تنها سهم پدر بزرگهاست
که از ارتفاع دوست داشتنهایم می ترسم این چنین گاهی
من بی شک کوچک شده ام که
دیگر هیچ کلمه ای به قد و قواره ام نمی آید
و بهانه ی تو را که می گیرم دنیا به من پوزخند می زند . . .
و چه شرمسارم از تو
از خودم . . .
که هیچ گاه از بزرگی داشتنش در درگاه تو به گریه نیفتاده ام . . .
از خودم بدم میاد . . . از دست خودم داغونم . . .
|
|