تبليغاتX
خاک تلخ
 
خاک تلخ
 
 
 
عذا نه . . .

آب نه . . .

نگاه نه . . .

لبخند نه . . .

من سکوت می خواهم . . .

 

 

چقدر خوبه که اینجا متروکه شده . . . ؟ من توی این دنیا که یه زمانی چقدر زیاد دوستش داشتم متروک شدم ؟ . . . مطمئنم که دیگه کس به اینجاسر نمی زنه . . .

من چقدر دوست دارم اینجا رو . . . خاک تلخم رو . . .

دلم میخواد هر چی از توی ذهنم رد می شه بنویسم . . . دلم میخواد باز باور کنم که می تونم بنویسم . . . دلم میخواد این فشار رو از روی دلم بردارم . . . ولی نمی تونم . . .

چی شدن اون روزایی که همه چیز رو می تونستم بنویسم . . . کلمه ها این همه غریبه نبودن . . .

من این همه غصه دار گم شدن حرفام نبودم . . .

دلم تنگ شده برای تمام اینجا . . .

برای غربت دوست داشتنیش  . . . حتی برای نوشته هایی که خاطره ی روزای خیلی سختن . . .

برای همه کسایی که دیگه نیستن . . . یا هستن و . . . نمی دونم . . .

دلم تنگ شده برای تمام اینجا . . .

. . .

و من حالا اینجام

 با بغضی که نه می شکنه و نه آروم میگیره . . .

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 20:0  توسط خود خودم !  | 
 
  بالا