|
خاک تلخ
|
||
آب نه . . .
نگاه نه . . .
لبخند نه . . .
من سکوت می خواهم . . .
چقدر خوبه که اینجا متروکه شده . . . ؟ من توی این دنیا که یه زمانی چقدر زیاد دوستش داشتم متروک شدم ؟ . . . مطمئنم که دیگه کس به اینجاسر نمی زنه . . .
من چقدر دوست دارم اینجا رو . . . خاک تلخم رو . . .
دلم میخواد هر چی از توی ذهنم رد می شه بنویسم . . . دلم میخواد باز باور کنم که می تونم بنویسم . . . دلم میخواد این فشار رو از روی دلم بردارم . . . ولی نمی تونم . . .
چی شدن اون روزایی که همه چیز رو می تونستم بنویسم . . . کلمه ها این همه غریبه نبودن . . .
من این همه غصه دار گم شدن حرفام نبودم . . .
دلم تنگ شده برای تمام اینجا . . .
برای غربت دوست داشتنیش . . . حتی برای نوشته هایی که خاطره ی روزای خیلی سختن . . .
برای همه کسایی که دیگه نیستن . . . یا هستن و . . . نمی دونم . . .
دلم تنگ شده برای تمام اینجا . . .
. . .
و من حالا اینجام
با بغضی که نه می شکنه و نه آروم میگیره . . .
|
|