|
خاک تلخ
|
||
دهان ات را می بویند
مبادا گفته باشی دوستت می دارم
دل ات را می بویند
روزگار غریبی ست نازنین
و عشق را کنار تیرک راه بند
تازیانه میزنند .
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را
به سوخت بار سرود و شعر
فروزان می دارند .
به اندیشیدن خطر مکن .
روزگار غریبی ست نازنین
آن که بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است .
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابان اند
بر گذرگاه ها مستقر
با کنده و ساتوری خون آلود
روزگار غریبی ست نازنین
و تبسم را بر لبها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان .
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب قناری
بر آتش سوسن و یاس
روزگار غریبی ست نازنین
ابلیس پیروز مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است .
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد
"شاملو "
ـــ نمی دونم چرا دلم امشب یه دفعه این شعر رو خواست . . . نمی دونم . . .
عجیب است . . .
حرفم را باور میکنی اگر بگویم یکی همیشه در انتظار است
و این یعنی عقربه های ساعت به هیچ کاری نمی آیند . . .
امشب خیلی شب است . . . نمی دانم چرا . . . شاید چون من کمی نوشتنم می آید . . .
کلمه ها خیلی وقت است کینه ی مرا به دل گرفته اند . . .
نه این کاغذ ها را دوست دارند . . .
نه این هوای پر غبار همیشه را . . .
من اما از جانشان یک چیزی عجیبی میخواهم که خودم هم نمی دانم . . .
گاهی وقتا آنها را رو ی کاغذ با انگشتهایم له می کنم . . .
شاید برای اینکه قدرتم را حس کرده باشم . . . همین . . .
و به همین سادگی کسی . . .
جایی . . .
هر روز خودش را غرق می کند در رویایی
و هر بار جسدش را که بیرون میکشند . . . هنوز می خندد . . .
فکرش را نکن . . .
حتی مرگ هم کام دنیا را تلخ نمی کند . . .
موجود عجیبیست . . .
|
|