|
خاک تلخ
|
||
لحظه هایی هست هم چون پوست ترکاندن بذری در خاک
زندگی از چنین لحظه هایی می روید . . .
می گویند که اینجا آغاز سال است
و سال یعنی چهار فصل . . .
چه فرقی می کند که تابستان تمام سهمش آفتاب داغ است و
که دلتنگی های نباریده اش را می پوساند . . .
و یا زمستان که این همه تنهاست
و چشمانش از فرط بیداری و سرما میسوزد
وقتی حتی درختها هم به خواب زمستانی میروند . . .
پاییز . . .
چه فرقی می کند که من خوب میدانم
بهار هم فخر نمی فروشد به زمین . . .
به تابستان. . . به پاییز . . . زمستان . . .
من کنار درماندگی این لحظه ها زانو زده ام . . .
و نمی دانم چه کنم با این کلمه های دزدی که در تمام کتابها پیدا میشوند . . .
برای تو هنوز نه فصلی یافته ام
نه کلمه ای . . .
|
|