تبليغاتX
خاک تلخ
 
خاک تلخ
 
 
 
 

لحظه هایی هست هم چون پوست ترکاندن بذری در خاک

زندگی از چنین لحظه هایی می روید . . .

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 23:53  توسط خود خودم !  | 
 

می گویند که اینجا آغاز سال است

و سال یعنی چهار فصل . . .

چه فرقی می کند که تابستان تمام سهمش آفتاب داغ است و

که دلتنگی های نباریده اش را می پوساند . . .

و یا زمستان که این همه تنهاست

 و چشمانش از فرط بیداری و سرما میسوزد

 وقتی حتی درختها هم به خواب زمستانی میروند . . .

پاییز . . .

چه فرقی می کند که  من خوب میدانم 

 بهار هم فخر نمی فروشد به زمین . . .

 به تابستان. . . به پاییز . . . زمستان . . .

 

 

 

من کنار درماندگی این لحظه ها زانو زده ام . . .

و نمی دانم چه کنم با این کلمه های دزدی که در تمام کتابها پیدا میشوند . . .

 

برای تو هنوز نه فصلی یافته ام

نه کلمه ای . . .

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 16:37  توسط خود خودم !  | 
 
  بالا