|
خاک تلخ
|
||
. . .
. . . او می دانست . یعنی می فهمید . و هیچ چیز و هیچ چیز و قسم میخورم هیچ چیز ،نه،
هیچ چیز مثل فهمیدن مرا در هم نمی کوبد . وقتی کسی ادراک نمی کند من میتوانم دانایی ام را هیولاوار بر او بگسترانم و از حیرت و بهت و شگفتی اش کیف کنم . اما او می فهمید . او با شدت و با سادگی اعجاز آوری همه چیز را می فهمید . آن قدر که گاهی روح مرا کنا ردیوار می گذاشت و بعد با یک حرف ساده یا یک پرسش یا یک کلمه – که از آن پیدا بود عمق همه ی تقلاهای روح مرا فهمیده است – به آن شلیک میکرد . . .
. . .
من هیچ گاه از زیبایی چهره ای یا چشمی یانگاهی یا لبخندی ،این چنین در مانده نمی شوم که اززیبایی و شکوه و بزرگی و توانایی دانستن و فهمیدن روحی پیچیده و وسیع . انگار در او شنا می کردم . نه آن چنان که در استخری حقیر که دائم سرتان بخورد به دیوارهای چهار طرفش یا پاهاتان برسد به کف کم عمقش . دریا بود انگار . می گفت بیا و من فرو می رفتم در او . می دویدم در او . انگار دیوار نداشت . انگارکف نداشت . سقف نداشت . تنگ تنگی نبود که ماهی روحتان مدام دیوارهایش را لمس کند . هر چه بود آب بود و امکان . امکان دویدن . پریدن . شنا کردن . جیغ کشیدن . ستایش کردن . سجده کردن . گریستن . و همین مرا بیش تر می هراساند . همه ی تر س من از این حقارت بود . از محاط شدن در کسی که پایانی نداشت . دست کم برای من نداشت . . .
. . .
. . . .
|
|