تبليغاتX
خاک تلخ
 
خاک تلخ
 
 
 
 

 

مرا دربه دری هیچ بادی ویران نخواهد کرد  . . .

و تمام این شبها  

تمنای چشمهایم به هیچ فانوسی نخواهد آمیخت . . .

و سطرهای پنهانم 

 لابه لای خط خطی های درهم روزگار

سرگردان اتفاقی نخواهند بود  . . .

 

نگاهم کن . . .

 تمام دلتنگی هام زیبا شده اند . . .

 

 

زیر لب دعا می خوانم . . .

 

و هوای بارانی دلم را

تنها برای تو می بارم   . . .

تنها برای تو . . .

 

 

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 12:0  توسط خود خودم !  | 
 

دلم که تنگ می شود

دستهایم

 بند نمی شوند روی این کاغذها . . .

 

 

امشب سکوت و کاغذ و این الفبای تکراری

 به کار من نمی آیند

دستهایم هم . . .

 

 

می خواهم تو را بنویسم

دستهایت را به من میدهی ؟

 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 1:21  توسط خود خودم !  | 

 

تمام پنجره های جهان بازند . . .

 

دل را به تماشا نشانده ام . . .

 

می خواهم خودم را از ارتفاع عجیب این لحظه ها

به پایین پرتاب کنم . . .

 

و تو را فریاد بزنم . . .

 

 

.

.

.

.

 

 

 

 

نگاه کن ! 

 

انگار تمام اندیشه هایم به همین چند سطر می رسند . . .  

 

که تنها

 

دستهای بی تردید تو را میخواهد تا کامل شوند !

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 0:18  توسط خود خودم !  | 
 
  بالا