|
خاک تلخ
|
||
مرا دربه دری هیچ بادی ویران نخواهد کرد . . .
و تمام این شبها
تمنای چشمهایم به هیچ فانوسی نخواهد آمیخت . . .
و سطرهای پنهانم
لابه لای خط خطی های درهم روزگار
سرگردان اتفاقی نخواهند بود . . .
نگاهم کن . . .
تمام دلتنگی هام زیبا شده اند . . .
زیر لب دعا می خوانم . . .
و هوای بارانی دلم را
تنها برای تو می بارم . . .
تنها برای تو . . .
دلم که تنگ می شود
دستهایم
بند نمی شوند روی این کاغذها . . .
امشب سکوت و کاغذ و این الفبای تکراری
به کار من نمی آیند
دستهایم هم . . .
می خواهم تو را بنویسم
دستهایت را به من میدهی ؟
تمام پنجره های جهان بازند . . .
دل را به تماشا نشانده ام . . .
می خواهم خودم را از ارتفاع عجیب این لحظه ها
به پایین پرتاب کنم . . .
و تو را فریاد بزنم . . .
.
.
.
.
انگار تمام اندیشه هایم به همین چند سطر می رسند . . .
که تنها
دستهای بی تردید تو را میخواهد تا کامل شوند !
|
|