|
خاک تلخ
|
||
بیدار نمی شوی ؟
من آسمانم را
و بوی عجیب باد را
که پاییز را با خودش می برد
وتنبلی تمام این کلمه ها را
وخط خطی های عجیبم روی این کاغذها را !
که زبان مشترک تمام لحظه های پر دغدغه است . . .
دهانم پراز واژه و ستاره است
می خواهم برایت شعر بخوانم . . .
تمام شعرهایی راکه می دانم . . .
نمی تونم بنویسم . . .
حتی یک کلمه . . .
. . .
بارون می اومد . . .
من صورتمو حسابی چسبونده بودم به شیشه . . . مثل بچه ها . . .
می دونی اون دلی که یه لحظه پشت اون شیشه گرفت . . . دل من بود . . . دیگه از من فرار نمی کرد . . .
من باهاش حرف زده بودم . . . یکی از همین شبای خلوت و آروم بود انگار . . .
و همه چیز به سادگی چند کلمه حرف سخت بود که باهاش گفتم و راحت شدیم . . . هم اون . . . هم من . . .
اون گوش کرد . . . بعد اومد صورتمو بوسید و من کیف کرد . . .
بعد من تا صبح بغلش کردم . . . ترسیده بود !
. . .
دم غروب . . .
بارون می اومد . . .
چقدر دلم میخواست جای زمین بودم . . .
. . .
غربت مسری غروبهای جمعه
وسوسه ی بازی با معنای "من" . . .
کوچکی وسعت درد
در ذات کودکانه ی این لحظه ها . . .
و
آسمان که
جرعه جرعه
سکوت ناب شب را می نوشد
تا آرام بگیرد . . .
خوش به حال آسمان !
ای هدهد صبــــا به ســبا می فرستمت
بنگـــــر که از کجا به کجا می فرستمت
حیف است طایری چو تو در خاکدان غم
زاینـــجا به آشیان وفـــــا می فرستمت
درراه عشـــق مرحــله قرب و بعد نیست
می بینمت عیان و دعــــا می فرستمت
هر صبح و شام قافـله ای از دعای خیـــر
در صحبت شمال و صبــا می فرستمت
تا لشــگر غــــمت نکند ملک دل خـــراب
جان عــــــزیز خـود به نوا می فرستمت
ای غایب از نظـر که شدی همنشین دل
می گویمت دعا و ثنـــــــا می فرستمت
در روی خود تفــــــرج صنع خــــــدای کن
کاییـــــــنه خدای نمــــــا می فرستمت
تا مطـــــربان ز شـــوق منت آگـهی دهند
قول و غـزل به ساز و نوا می فرستمت
ساقی بیا که هاتف غـیــبم به مژده گفت
با درد صــــــبر کن که دوا می فرستمت
حافظ سرود مجـــلس ما ذکر خیـر توست
بشتاب هـان که اسب و قبا می فرستمت
ـــ غروب خلوت خوبیست . . .
نگاه کن !
من یک عمر زیسته ام . . .
"یک عمر " ، باور غمگینی ست
غمگین و سر به زیر . . .
مثل این لحظه ها !
. . .
تقدیری کو
مغرور و مهربان . . .
که در آغوش تو پناهشان دهد . . . ؟؟!!
. . . برف اومد
من زیر برف راه رفتم . . . راه رفتم . . . راه رفتم . . .
. . . چقدر زیبایی . . .
چه می کنی با جان من . . .
چه می کنی . . .
یه عالم کلید دستم دادی و من به جای چرخوندن کلیدها توی این قفلهای دلتنگ . . . به درها مشت می کوبم . . .
تو چه زود می دی و من فراموش می کنم چی خواسته بودم ازت . . .
عجب از من . . .
عجب . . .
نمی توانم بنویسم . . .
فشار عجیبیست . . . باور نمی کنی . . .
کلمه ها را دیده ای که چگونه پوست می اندازند ؟
آسمان را چطور؟ با آن حفره ی سیاه عمیقش که جای خالی ماه است . . . ومرا می ترساند. . .
اینجا
خیال من به خواب زمستانی فرو رفته . . .
و هیچ خستگی ای از دل من نمی رود . . .
مخاطبی ندارم . . .
. . .
مردن در پاییز . . .
. . .
فراموش کرده ام دلم را به چه خوش کنم . . .
ـــ خدای من . . . !
تو میدانی . . .
و همین بس است . . .
گره ی کور حرفهای من
با دندان تیز این روزهای همیشگی باز نمی شوند . . .
فقط
باران می خورند
و خیس می شوند . . .
و . . .
دستهای تو
در پناه جیب بارانی ات
به خواب عمیقی فرو رفته اند . . .
|
|