|
خاک تلخ
|
||
عقربه های ساعت را خواب کرده است . . .
و من
از این روزهای بی حجم سر می روم . . .
- یک !
صدایت قصه ی پاییز است . . .
بارانی . . .
غریب . . .
ناگفتنی . . .
.
.
.
بارون . . .
شکستن سکوت تمام دلتنگی های دنیاست . . .
دستهایم می هراسند از من
دستهایی که طاقت آورده اند
اعماق سکوت های بی انتهای تمامی من را . . .
این روزها
مشت می شوند
از یاد آوری تلخی زهر آلود وفادار ترین خاطره ها . . .
و
من همه اش فکر می کنم
کاش چشم بودند
که باران می شدند
در آغوشت . . .
" تو رو آغوش می گیرم تنم سرریز رویا شه
جهان قد یه لالایی توی آغوش من جاشه
تو رو آغوش می گیرم هوا تاریک تر می شه
خدا از دستهای تو به من نزدیک تر می شه
زمین دور تو می گرده زمان دست تو افتاده
تماشا کن سکوت تو عجب عمقی به شب داده
تموم خونه پر می شه از این تصویر رویایی
تماشا کن ،تماشا کن چه بی رحمانه زیبایی "
-ممنون از تو که برام این آهنگ رو که خیلی زیاد دوستش دارم این روزا فرستادی . . .
شگفت است دلتنگی دستهای من برای نوشتن نام تو . . .
توی خرمن سکوتم شعله های آتیشه . . . "
امروز با صدای بلند ، با سرعت زیاد هزار بار اینو توی ماشین گوش کردم . . .
- می رم سفر ، برگردم می نویسم . . .
ولی الان . . .
تنم می سوزه . . .
سرم رو نمی تونم از روی بالش بلند کنم . . .
و این حس انگار برام تازه است . . .
- من که خودم بی هیچ حرفی گفتم خودم رو گم می کنم . . .
پس چرا . . . ؟ . . . هیچی . . . ولش کن . . .
" الهی ، لاتحرق وجهی بالنار بعد سجودی لک . . ."
خدا چی ؟ . . .
تو چی ؟ . . .
|
|