|
|
|
|
عذا نه . . .
آب نه . . . نگاه نه . . . لبخند نه . . . من سکوت می خواهم . . . چقدر خوبه که اینجا متروکه شده . . . ؟ من توی این دنیا که یه زمانی چقدر زیاد دوستش داشتم متروک شدم ؟ . . . مطمئنم که دیگه کس به اینجاسر نمی زنه . . . من چقدر دوست دارم اینجا رو . . . خاک تلخم رو . . . دلم میخواد هر چی از توی ذهنم رد می شه بنویسم . . . دلم میخواد باز باور کنم که می تونم بنویسم . . . دلم میخواد این فشار رو از روی دلم بردارم . . . ولی نمی تونم . . . چی شدن اون روزایی که همه چیز رو می تونستم بنویسم . . . کلمه ها این همه غریبه نبودن . . . من این همه غصه دار گم شدن حرفام نبودم . . . دلم تنگ شده برای تمام اینجا . . . برای غربت دوست داشتنیش . . . حتی برای نوشته هایی که خاطره ی روزای خیلی سختن . . . برای همه کسایی که دیگه نیستن . . . یا هستن و . . . نمی دونم . . . دلم تنگ شده برای تمام اینجا . . . . . . و من حالا اینجام با بغضی که نه می شکنه و نه آروم میگیره . . .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 20:0 توسط خود خودم ! |
نمی خوام این جا بسته بشه . . .
+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 15:43 توسط خود خودم ! |
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 15:21 توسط خود خودم ! |
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 20:27 توسط خود خودم ! |
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 13:0 توسط خود خودم ! |
- حالم خوب نیست . . . خوب نیست . . . خوب نیست . . .
- شما هر کاری دوست دارید می کنید . . . چون همیشه فکر می کنید که درست عمل می کنید . . .
- هوا یه جور طاقت فرسایی گرمه . . .
- دستم انگار مشت شده و باز نمیشه . . .
- . . .
- میخواد فریاد بزنم . . .
- بسه !
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 19:50 توسط خود خودم ! |
فرصت کم است انگار . . . و واژه ها عرق می ریزند در غذاب آور این دوزخی که از بس ناپیداست کسی بودنش را باور نمی کند . . . حتی من هم ! اینجا هیچ کس نیست که خیالهای مرا مسموم کند . . . باور کن ! من همیشه میدانم که صفحات این تقویمها را نمی توان نوشت . . . سر که برگردانی زمستان است . . . صدایت که میزنم اما . . . آمدن هایت زمان میشود در جریان عمر من . . . . . . یکی از همین روزها من هزار ساله میشوم . . .
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 11:12 توسط خود خودم ! |
بیدارم . . .
و کم کم حالی ام می شود که دیشب هم گذشته است . . .
یاد تو ام . . .
ببخش اگر گاهی روی استواری شانه هایت سنگینی می کنم . . .
ببخش . . .
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 9:22 توسط خود خودم ! |
بی حادثه ای محزون این روزها رانفس می کشم مدام و بالا می آورمشان مدام تر . . . و دلم درد می کند از خالی کلمات . . .از سنگینی فریبنده ی آرام گرفتن . . . و کم کم باورم میشود که تو از شمارش معکوس روزها نگرانی . . . من . . . دلم یک اتفاق هزار ساله میخواهد و یک شیر آب سرد که دستهایم را از سلاخی کردن روزگار بشویم . . . . . .
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 8:58 توسط خود خودم ! |
دهان ات را می بویند
مبادا گفته باشی دوستت می دارم
دل ات را می بویند
روزگار غریبی ست نازنین
و عشق را کنار تیرک راه بند
تازیانه میزنند .
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را
به سوخت بار سرود و شعر
فروزان می دارند .
به اندیشیدن خطر مکن .
روزگار غریبی ست نازنین
آن که بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است .
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابان اند
بر گذرگاه ها مستقر
با کنده و ساتوری خون آلود
روزگار غریبی ست نازنین
و تبسم را بر لبها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان .
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب قناری
بر آتش سوسن و یاس
روزگار غریبی ست نازنین
ابلیس پیروز مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است .
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد
"شاملو "
ـــ نمی دونم چرا دلم امشب یه دفعه این شعر رو خواست . . . نمی دونم . . .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 0:15 توسط خود خودم ! |
عجیب است . . . حرفم را باور میکنی اگر بگویم یکی همیشه در انتظار است و این یعنی عقربه های ساعت به هیچ کاری نمی آیند . . . امشب خیلی شب است . . . نمی دانم چرا . . . شاید چون من کمی نوشتنم می آید . . . کلمه ها خیلی وقت است کینه ی مرا به دل گرفته اند . . . نه این کاغذ ها را دوست دارند . . . نه این هوای پر غبار همیشه را . . . من اما از جانشان یک چیزی عجیبی میخواهم که خودم هم نمی دانم . . . گاهی وقتا آنها را رو ی کاغذ با انگشتهایم له می کنم . . . شاید برای اینکه قدرتم را حس کرده باشم . . . همین . . . و به همین سادگی کسی . . . جایی . . . هر روز خودش را غرق می کند در رویایی و هر بار جسدش را که بیرون میکشند . . . هنوز می خندد . . . فکرش را نکن . . . حتی مرگ هم کام دنیا را تلخ نمی کند . . . موجود عجیبیست . . .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 22:39 توسط خود خودم ! |